|
...
روزي كه ايران عرصهي جنگافكني ِ دشمن ِ غاصب ِ صهيونيست مآب، يعني صدام بود، مادرم صدام كرد و گفت نميخواي بري جبهه؟ بعد اين تصوير آمد در ذهنم كه عدهاي جوان دارند بند ِ پوتينهايشان را محكم ميكنند. تصوير دردناكي بود. من آن موقع ده سالي بيشتر نداشتم و يكي دو سالي بود كه توسط ِ اطرافيان مورد سوء استفادهي جنـسـي قرار ميگرفتم، هنوز نميدانستم جنگ چيست، تانك چيست، دشمن كيست، خوراكي است يا اسباب بازي است، در كل بچه بودم. انقلاب را به سختي به خاطر ميآورم. آن بر ميگردد به قبل از سوء استفادههاي جنـسـياي كه از من ميشد، بنابراين اصلا به خاطر نميآورم. خاطرهي جنگ هم براي اين در ذهنم مانده، كه چند شب از آن شبهاي خاموشي، قرين شده بود با همان سوء استفادههاي مذكور، بنابراين در خاطرم ماند. ما آن زمان عاشق فوتبال بوديم، وقتي ميگفتند خرمشهر را زدند، فكر ميكرديم خرمشهر هم يك تيم است مثل صنعت نفت، مثل اينكه كسي بگويد استقلال اهواز را زدند! اين براي ما هميشه جاي سوال بود كه اين خرمشهر چه تيمي است كه ما تاحالا در ليگ برتر يا بدتر اثري از آن نديدهايم. تا يكي از همان شبهاي خاموشي كه گفتند محلهي ما را زدند. محلهي ما اصلا تيم فوتبال نداشت، آن شب بود كه فهميديم موشك چيست و با آن موشكهاي كاغذي كه ما ميساختيم خيلي تفاوت دارد.
حالا فكر ميكنيد چه كسي توانست اين آگاهي را به بقيه، يعني همسن و سالان ِ من منتقل كند؟ ماهايي كه به نوعي از فضاي جنگ دور بوديم. بله درست حدس زديد! اين وظيفهي خبرنگاران ِ فداكاري بود كه در ميدان ِ جنگ، گلوله ميخوردند و خبر ميآوردند. واين سرمشقي شد براي دسته تبرنامه كه همواره در عرصه باشد. اينكه دشمنْ متجاوز باشد يا هوگوچاوز باشد، يا امريكاي امپرياليست باشد يا جمهوري ِ فاشيست باشد فرقي ندارد كه دوست باشد يا دشمن هم نباشد، بلكه مهم عرصهاي است كه خبر در آن به تبر تبديل ميشود. آن وقت تنها جرعهاي كياست و ممارست ِ يك تبرنگار لازم است تا اينكه خبر به دسته تبري تبديل شود آمادهي انتقال به ديگري، منظورم از ديگري همان مخاطبان هستند. مخاطباني كه در بطن ِ خانههايشان شايد تنها خاموشي را تجربه كنند و شايد تنها مورد سوء استفادهي جنسي باشند، اما بايد بدانند كه عامل همهي اينها كسي نيست جر حامل ِ همهي اينها! و ما وقتي دسته تبر را حواله ميكنيم، تنها نارضايتي نيست كه استحاله ميكنيم، اين كار ِ ناقدان ِ بيمصرفي است كه شايد قرص ِ معدهاي بيشتر نباشند براي رفع ِ نفخ ِ شكم. كار ِ ما شايد كار ِ جيرجيركي است كه به جاي جيرجير كردن ميگوزد، كار ِ ما شايد كار ِ ترامادولي است كه نشئگي را سهلالوصول ميكند براي تودههاي فضول. كار ِ ما نيست آگاه كردن ِ تودهها، كار ماست نا گاه كـردن ِ تودهها. تا در خاطرشان بماند. در مقابل ِ تودههاي آلزايمري، چارهاي نيست جز گوسالهي سامري!
...
در آخر ميخواهم يادآوري كنم كه خرمشهر را خدا به گـا داد و خدا خودش هم آزاد كرد (از گـا گرفت)، و شايد ده سال ديگر هم خدا خودش آن را آباد كند. پس به خاطر داشته باشيد كه انقلاب ِ تبرهاي ما در راه است، انقلابي كه نه خدا آن را خواهد كرد و نه خدا آن را به گـا خواهد داد و نه خدا آن را از گـا خواهد گرفت، پس بياييد در اين راه بكوشيم كه حامي ما نه خدا خواهد بود و نه خرما، تنها تبر ِ ما خواهد بود كه آنها را به گـا خواهد داد، مشروط بر اينكه در دستان ِ ما به دستهتبر تبديل شود. دسته تبري براي تمام ِ فصول، براي شكستن ِ شاخ ِ غول. السلام عليكم و يحتملُ التبر ِ التابرين، بحق ِ سيدنا تبرالاسلام و آله ِ الطاهرين.
|
نوشتهى :تیرداد تبرزاده
|
[+] [
] |
|